تو همانی که می اندیشی...
بیابان چه تشبیهی ؟ واقعا چه شده است؟
من هر موقع دلتنگ می شوم به سراغ تو می آیم و شانه هایم را از مسئولیت خالی میکنم و به دوش تو
می اندازم![]()
نمی دانم،چرا موقع شادی به یادت نمی افتم؟
چه شده است؟ تو کجایی؟...
تو که نمی خواهی همه عالم و آدم از تو رنجور شوند{سکوت}
به من می گویند تو تنها می مانی تا غایت غایت
چرا؟
به دنبال کدامین علت باشم؟ از تو جستجو کنم؟
که چرا و چگونه چنین شده است؟
من بی صبرانه منتظر خبری از جانبش هستم به او فکر نمی کنم
چرا با تو رو راست نباشم چرا؟
من با تو دوست شده ام که صادقانه حرفهایم را برایت بگویم و با تو به صحبت بنشینم
بدون هیچ ترس و واهمه ای
آری من به او فکر می کنم
اگر حقیقت را بگویی هیچ چیزی از تو کسر نخواهد شد...
عاشقم عاشقم دریای دریا تنهای تنها
چگونه این راز فاش خواهد شد؟
چه کسی این راز را فاش خواهد کرد؟
که به دنبال شنیدن اسمت در دلم هیاهویی بر پاست و اشک دوری از چشمانم سرازیر می شود
چه کسی می داند؟
چه کسی خواهد فهمید؟
آیا من؟
آیا غرورم به من اجازه چنین کاری را خواهد داد...؟
و یا...
آیا او؟
آیا او این رشته را پاره خواهد کرد و به سراغم می آید
و یا که او هم غرور دارد
و شاید و شاید چنین قسمت باش
من به جز او،
او را هم فراموش کرده ام
اما نکند او هم مرا فراموش کند و به سرگردانی دل من شعله دهد
من نمی دانم که او چگونه دوستم دارد
او مرا فراموش کرده است؟
آیا او هم؟
چگونه بفهمم؟
آیا من خود باعث شده ام،من چگونه این سوالات را...؟
بله من خود او را هم فراموش کرده ام
پس چگونه انتظار دارم که او مرا فراموش نکند
حتی الان هم...
به او شرک می ورزم
چگونه خواهد شد؟
من این ترس را از خود دور خواهم کرد...
